شرحه شرحه

استفاده از این سطور به هر عنوانی، حق الناس محسوب میشود و خدا پیگیرش خواهد بود...

۴۱ مطلب توسط «بهشت ناظمی» ثبت شده است

وقتی نگاهم سمت تو نیست

یعنی کورم

من اما با همین چشمهای کور سالهاست دوستت دارم...

میان تمام چیزهایی که میشد بدارد و فرار کند، قاب عکس مادرش را بغل گرفته بود و به سمت دشت می دوید...

خانه غرق شده بود!

تمشی علی استحیاء

حالا فکر کن پهلو شکسته هم باشد...

فی یسار صدری لک وطن

در سمت چپ سینه ام، خانه توست...

پشت پرده ی حریر پنهان شدم
بچه ها بازی میکردند
دیگران میگفتند، می خندیدند
تمامش را می دیدم، می شنیدم
اما دیگران مرا نمی دیدند، حواسشان نبود اصلا...
بعد از مرگ ما میان دیگران چنین صورتی داریم

شما که خواب و بیدار بودید ما آرام جمع کردیم و رفتیم سفر... رفتیم تا زخمهایمان خودش که خوب نمیشود حداقل سرباز بماند                          

آدم یادش نمی آید اول کجای دلش به لبه ی تیز حرفی زخم شد و این زخمها برای چه بود؟

قربان دلت سرت را درد نیاورم... با قطار رفتم تا تمام تصویرها از پیش چشمانم بگذرد، انگار که قیامت باشد

طولانی طولانی

دوست داشتن علف هرز نیست شازده
آدم هم قوطی شیر یا دستمال کاغذی نیست که تاریخ انقضا داشته باشد یا تا آخر استفاده ش کنیم و دور بیندازیمش و با یار جدید برویم راند بعدی...
قلب آدم سبزه عید نیست که ته خوشی عید بیندازیمش در آب روان که برود و برود و برود
قلب آدم حکایت در مسجد است نه کندنیست نه سوزاندنی... 
حکایت کاروانسرا نیست که برو دیگری جایت را پر کرده که از اساس باید گل گرفت در آن قلب و آن زندگی که روی خرابه های وجود دیگران بالا میرود و ابدا اهمیتی ندارد که روح و قلب آن آدم چه شد...


وقتی کلاغی می میرد بقیه کلاغها دنبال علت مردنش میگردند که مبادا دیگری به همان مرگ دچار شود... با همان قارقار ساده شان




بعضی از اقلام سوخته اش گران بهاتر است

قدر دل ما را بدان شازده...

امروز روز شماست بانو

ما را به آبروی شما حواله داده اند

خودتان که بهتر خبر دارید...